تبليغاتX
اسپریس
با همان چهره ی همیشگیش، گرم و زیبا به روی او خندید
لحظه ی مبهم عجیبی بود،التماسی که در لبش می دید
پسرک خیره مانده بود فقط،با همان -التماس لبخندی-!
دخترک دوست داشت گریه کند،هی همینطور اشک می بارید
دست خود را دراز تر می کرد، تا به آن گونه های تر برسد
حق که نه، داشت؟ کار سختی بود؟ درک دردی که مرد می فهمید؟
این مگرجرم بود؟ «من بروم» این مگر حق نبود؟ «می خواهم»
«حق من ...»«جرم نیست»؟....من رفتم! دخترک «شرم» را نمی فهمید
مات مات ایستاده بود پسر، باور او هنوز لب می زد
توی پیکار بغض و ضجه زدن، چشمهایش عجیب می لرزید

من برایت چهل دقیقه خدا، من برایت سه روز آیینه
من برایت دوازده شب درد، من برایت هزار سال امید....

سلام به تمامی دوستان عزیز
خوشبختانه من در مسابقات سبک نیو کونگ فوی فارس تونستم قهرمان بشم و متاسفانه اردوی مسابقات بین سبکی باعث شد دوباره وقتم پر شه این بار با غلظت خیلی بیشتر
از تمام سی نفری که نظر هاشون رو فقط تایید کردم بی آنکه بشون سر بزنم پوزش می طلبم و امیدوارم بتونم در آینده جبران کنم

یه باردیگه از همه می خوام که توی خبرنامه ثبت نام کنن

تا درودی دیگر همه ی شما رو به دستان یگانه نگارنده ی عشق می سپارم

+ نویسنده امین شفیعی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387، ساعت 22:49 |
بــــانــــوی مـــــهــــربـــــان وفـــــادار این منم         دارم دوبـــــــاره نــــــام تـــو را داد می زنــــم
آغاز شــعر های تو را خــوب یا ضـــــعــــیـــف           تـُــف می کنم بـــه مــــرثـــیه ی با تو بودنم
حــالا بــدون تو شب آخــــر رســـیـــده است           اشـــــکــــی بریز بین به پــــایــــان رسیدنم
شاید ســـــیــــــاه تربشود چشـــم های تو            با دیدن حــــقـــیـقت زیـــبــــای مـــــردنــــم

با گــردنــم دخـــــیــــل به یـــاد تو بسته ام              فــــــریــــاد کــــن دوبــــاره ی از او سرودنم
فــــــریــــاد کــــن دوبــــاره مرا داغ کرده ای              بـشکن بزن بــــرای بــه شــــب آرمـــیـدنم
بشکن بزن که قـــلب تمام فرشـــتــــه ها               خــالی شود از این همه مــــحــکم تپیدنم
آرام شـــو دوبـــاره مرا تــــنـــــد کـــــرده ای!              تـــــــنــــها نـــگـــاه کـــن به تـب نـخ تنیدنم
 
آماده ی تــــراژدی واپــســـــــیــن شـــویــــــد           حـالا تـنـــیــده ام کـــفــــنـــی دور گـــردنم
اینجا محل مردن لـــــــهــــاک اســـت و مــن            گـــســتهم گونه دســت به دامان بـیــژنــم
بیژن ولی دوبـــاره به چــاه آرمـــیـــــــــده آه             مــن را نــمــی بـرد کـه خــــــــداوند میهنم...
فــــریـــاد نــوش را بــه لـبـانــم بــیـــــــــاورد             گل می کـــند دوباره ی ســهـراب در تــنم
شوق منیژه چشم تو را کور کرده اســـــت؟            خـــائــــن نــــگــاه کـن که معطل نمی کنم
یک تــــــکــه چوب عـمر مرا پاک می کــنـد             زل می زنــــــــد جـــــهان به شکوه پریدنم
پــرواز مـی کـــنم و به خورشید می رسـم              این بار روشـــــن اســــت سر انجام بودنم
حــالا ستاره می شــــــوم و نور می دهم              آســــــــان شده برای تو انــــــگــــار دیدنم
از این به بـــــــعد مــــثل خداوندگار عشــق             پــشـت اتاق خـــــواب شـما ضجه می زنم

پ.ن.در پایان داستان یازده رخ ، یازده پهلوان ایرانی یازده پهلوان تورانی رو به هلاکت می رسونن، لهاک و فرشید ورد با دیدن این صحنه فرار می کنن و گستهم پشت سر اون ها میره و هر دو رو به هلاکت می رسونه اما خودش هم توی جنگ با اون دو تا مجروح میشه. 
در حال مرگ بیژن دوست دیرینش بالای سرش میرسه و شروع به گریه وزاری می کنه اما اون میگه فقط می خوام یه بار دیگه کیخسرو شاه ایران رو ببینم 
بیژن اون رو به لشکر گاه ایران میاره و کیخسرو با دادن نوشدارو به اون، زندگی دوباره به هردو پهلوان بزرگ می بخشه

سلام به همه ی دوستان عزیز
من درست فردا صبح امتحان دارم اما نشستم و به روز کردم 
فعلا فقط چند خبر:
۱ پدرم
خلیل شفیعی دوباره داره به روز میشه بش سر بزنید
۲ اهمد رشید بیگی هم از پرشین بلاگ به بلاگفا اومد
یک هیچ رو حتما ببینید
۳ من و اهمد دوباره اقدام به راه اندازی یه وبلاگ طنز کردیم حتما حتما حتما بریدگی
رو ببینید

۴ از یه مدت دیگه فقط از طریق خبر نامه به روز شدنم رو اطلاع می دم
از دوستای عزیزم می خوام که توی خبر نامم ثبت نام کنن

۵ درد دلی که اردیبهشت ماه در مورد وضع شعر معاصر کردم خیلی ها رو رنجوند
از همتون عذر می خوام و از این به بعد با همون طنز اینجورحرفا رو می زنم

                                     جد به ما نیومده

تا بعد
بدرود

+ نویسنده امین شفیعی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387، ساعت 0:59 |
لـبـخـنــد زد به صـورت یـک دشـت پـهـلـوان           آرام بازگـشــت و بــه خـورشـید خـیره شد
پــشت سرش تمام جهان شکل اشک بود           انــگــار مـثــل قــبـــل هـــوا باز تــیـره شــد

پـــوشـیـده بـود پـیـکـر لـبــــخـنـــد مــرد ها              لبهایشان به وسعت آن کوه بغض داشت
با پشت دست اشک یلان پاک می شد و...            
                                                                    اما دریغ شـــر شــر گـریـه نمی گـذاشــت...
« همی رفت لشــــکر گـــروهــا گــــروه              ز هــــامـــون بــشـــد تا ســــر تیغ کوه
خروشان و پـیـــچـــان ز کــــردار شــــاه              کسی را نـــبـُـــد ســــوی آن رنـــج راه
همی گفت هر کس که شاها چه بـود              کــه روشــن دلــت شــد پــر از آه و دود
گـر از لـــشــــکــــر آزار داری هـــمـــــی             مــر ایــن تـــاج را خــوار داری هـــمــــی
بــگـــو و تــــو از شـــهــر ایـــران مـــــرو              جهان کــهــن را مــــکـــن شـــــاه نـــــو
هــمــه پـــیـــش یزدان ستایش کنیــم              بــه آتـــش کـــده در نـــیـــایــش کــنـیم
مگر پاک یـزدان بـــبــخـــشــــد بــه مــا              دل مــــوبــــدت بـــردرخـــشـــد بــه مــا
               چو از کوه خورشید رخ برکــــشـــیــد»*...

با یک صدای وووه سه تا چرخ بسته شد              او هــم دوید پشت سر باند و گـــریـــه کرد
آن لحظه در صدای پسر می وزید اشــک               تنها کـــــلام پـــاک پـــســــر درد بود و درد

او می پرید و باز به دختر نـمـی رســـیـــد             از دست دست هاش تـــنــفر کشیده بود
او مانده بود و مــاتــم لــبــخــنــد آخــرش              این صحنه را در آخر خوابــش نــدیــده بود

این بار هم پرید و زمـیـن خورد مــثـل قبل             این بار دست خونی خود را به سر کشید
شاید دلیل مــرگ هـــمــان درد بود و درد            دیـــگـــر مـــحـــله روی پـــســر بـچه راندید

* شاهنامه ی فردوسی«رفتن کیخسرو به کوه و ناپدید شدن او در برف»

سلام به همه ی دوستان عزیز این اولین پستیه که توی وبلاگ اسپریس می زارم
واقعا این پرشین بلاگ اعصاب خوردی بود
واقعا از نظر مدیریتی در سطح پایینیه

از گلایه ها بگذریم اول اینکه خبر دار شدم محسن رضوی هم به بلاگفا آمد رهیاد آدرس وبلاگ جدیدشه

دوم اینکه ندا هدایتی فرد از شاعران خوب و خوش ذوق و جوون شیرازی، هم به چاب کتاب و هم به احداث خطیر وبلاگ و ورود خطیر به عالم وبلاگ پر کنی و نظر پراکنی! دست زده!
مطمئنا ازدیدن 
شاعر دلش پر بود و خریدن  پشیمون نمیشید!

سوم اینکه طراحی این قالب کار خودمه و البته اولین تجربه

چهارم که بعد از کمی توهین یکی از دوستان به مباحثه کردنم با  نقد ها(البته از دستش ناراحت نیستما چون شاید حق با اون باشه)دیگه به نقد ها پاسخ هم نمی دهم پس با خیال راحت تر نقدم کنید البته مرا به جایی نرسانید که محکم فریاد بزنم: نقد هارا بود آیا که عیاری گیرند....

شوخی کردم با خیال راحت نقدم کنید هرچی بگید خوبه
در مورد لینک ها هم کمی توضیح:
۱ قسمت لینک دوستان بیشتر شاعران بسیار خوبی هستن که از نزدیک میشناسمشون و قطعا ازدیدن وبلاگشون پشیمون نمیشید

۲ انجمن کارگاهی رهیاد هم انجمنی بود که زمانی که توی اوضای شعر و ادب بودم پای ثابتش بودم یواش یواش با تغییر مدیریت کل اداره ی ارشاد و سیاست هایی که بیشتر به درد معاونت مالی اداری شرکت بیمه می خوره تا اداره ی فرهنگ و ارشاد از فضاهای ادبی دور شدم و توی روزمرگی غرقه! دیگه نه ستیغ سخنی برگزار می کنیم نه انجمن شعر جوان ارشاد رو و نه خیلی چیزای دیگه که تا ۱ سال پیش شدید بشون وابسته بودیم
آهسته آهسته شعر من هم به انزوا رفته و درتنهایی خودم زمزمه میشه امید که سایه ی سنگین مسئولین بی درد و بی هنر از سر شعر فارس برداشته شه و خود شاعران هم کمی از فضای جو کاری(می دونید کیا رومی گم) خارج شن و شعر شیراز هم مثل سابق دوست داشتنی بشه
اما با همه ی این ها فضای این انجمن رو جای خوبی برای به خود رسیدن می بینم و هر وقت فرصی برای نفس تازگی پیدا کنم بشون سر می زنم
به خصوص برای کسانی رو که شعر جوان و جوانانه رو می پسندن تشویق می کنم به این بچه ها سر بزنن

و ۳ سایر دوستان که خوب توی اینترنت باشون آشنا شدم بعضی خوب بعضی متوسط بعضی ضعیف و بعضی خارج از فضای هنر
اما دوستان عزیز من هستند

همگی پدرود

+ نویسنده امین شفیعی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387، ساعت 14:11 |
سلام به همه ی دوستان عزیز
سال نو مبارک! امیدوارم که براتون موش خوبی باشه!
حرف زیاد دارم پس مثل همیشه سکوت میکنم و چیزی نمی گم!
فقط برید شعر رو بخونید!

یک گوش کوب کله کدو روی میز خورد
یک جفت چشم خشک فضا را سکوت کرد!
برجا نشست یک همه چشمان ملتهب
در این طرف نگاه و در آن نگاه درد

میزی شبیه پله ی زندان! شبیه در!
شاهین در مسیر هوا باز، یا عقاب
میزی شبیه چرم و اتاقی شبیه شاخ
ماهی درست بین زمین، رو به آفتاب!

بی آنکه از فضای تمنا به شب رسد
دستش برای آینه ها آه می کشید!
لب می زد و صدای گلویش چه زخمی است
قد می کشید و باز به فردا نمی رسید

آن اشک ها چقدر شکوهی سیاه داشت
آن گریه ها چقدر شبیه کلاغ بود!
پرواز بیت بیت صدا باز می سقوط!
چشمان تار تار قفس توی باغ بود

چشمی که باز بوی تو را درد می کشید
با اتهام آن همه اندوه می نشست
رویت سیاه! هرزه ی چشمت سیاه تر
انگار بغض کوچک تردید می شکست...

این ها نگاه متهم دادگاه توست
کز بی کسی به حرف زدن ایستاده بود
مجرم برای حرف زدن دیر گشته بود
وقت صدور حکم نگاهش به جاده بود

یک گوش کوب کله کدو، یک نگاه ترش
یک آینه، فضای تمنای توی باغ
شاهین درمسیر هوا باز، یا عقاب
زخم گلو، شکوه قفس، شاپرک ک...ک کلاغ!

نظر های این مطلب در سارش (۷۲ نظر)

+ نویسنده امین شفیعی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387، ساعت 13:32 |
سلام
حال شما
ببخشید این مطلبم با یه کم تاخیر میاد رو سایت
این مدت بد جوری گرفتار بودم
از اونجایی که تا 12 فروردین پستی ندارم عید 87 رو به همه تبریک می گم و امیدوارم که همه 5 رقمی شدن سال شمسی رو ببینید!
خیلی دو دل بودم که امروز کدوم یکی از کارام رو بذارم اما بالاخره تصمیم خودم رو گرفتم پس بخونیدش

روز خورشید! روز آیینه
تو به دنبال بازتاب نور
چشم من دست کوچک و نازت
ذهـن مـن، روز هــای دورادور

یک وجب دست من تکان می خورد
می دویدی کنار آن دیوار
پا به پای دو پای سرخ تو
قلب من دنده می تنید انگار

با تکان های استخوان هایم
روی دیوار نور می چرخید
ناگهان با صدای ریتم تگرگ
رفت در پشت ابر ها خورشید

دختر لوس چند ساله ی من
پاک کن قطره های اشکت را
بین دستان من پناه بگیر
من برای تو مانده ام اینجا

ضربه های تگرگ تنها داشت
روی شلوار سرخ تو می خورد
ضربه ها روی گیج گاهم داشت
هوش را کم کم از سرم می برد

باز خورشید آفتابی شد
من ولی روی خاک افتادم
چشم من باز بود و می دیدم
دور و بر را، ولی کمی مبهم

دست من را تکان تکان می داد
دست های ظریف لرزانت
شوق برخواستن به من می داد
اشک های زلال و تابانت

بین آن لحظه های رویایی
لحظه ای زشت آفتابی شد
یک پسر ایستاد جای من
برق چشمت دوباره آبی شد

مثل یک دختر طلسم شده
جسم پاک مرا رها کردی
می دویدی کنار آن دیوار
من فقط منتظر که برگردی

نظر های این مطلب در سارش (118 نظر)

+ نویسنده امین شفیعی در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386، ساعت 13:23 |