لحظه ی مبهم عجیبی بود،التماسی که در لبش می دید
پسرک خیره مانده بود فقط،با همان -التماس لبخندی-!
دخترک دوست داشت گریه کند،هی همینطور اشک می بارید
دست خود را دراز تر می کرد، تا به آن گونه های تر برسد
حق که نه، داشت؟ کار سختی بود؟ درک دردی که مرد می فهمید؟
این مگرجرم بود؟ «من بروم» این مگر حق نبود؟ «می خواهم»
«حق من ...»«جرم نیست»؟....من رفتم! دخترک «شرم» را نمی فهمید
مات مات ایستاده بود پسر، باور او هنوز لب می زد
توی پیکار بغض و ضجه زدن، چشمهایش عجیب می لرزید
من برایت چهل دقیقه خدا، من برایت سه روز آیینه
من برایت دوازده شب درد، من برایت هزار سال امید....
سلام به تمامی دوستان عزیز
خوشبختانه من در مسابقات سبک نیو کونگ فوی فارس تونستم قهرمان بشم و متاسفانه اردوی مسابقات بین سبکی باعث شد دوباره وقتم پر شه این بار با غلظت خیلی بیشتر
از تمام سی نفری که نظر هاشون رو فقط تایید کردم بی آنکه بشون سر بزنم پوزش می طلبم و امیدوارم بتونم در آینده جبران کنم
یه باردیگه از همه می خوام که توی خبرنامه ثبت نام کنن
تا درودی دیگر همه ی شما رو به دستان یگانه نگارنده ی عشق می سپارم
پشیمون نمیشید!